برادر بزرگترش برای تبریک سال نو یک ماشینِ زیبا برای او خریده بود.

روزی، بعد از اتمام کارش، وقتی دفترش را ترک کرد،

با تعجّب دید که پسر کوچکی در کنار ماشینِ جدیدش دور می زند و با نگاه تحسین آمیزی به آن نگاه میکند.

از لباسهای پاره و کهنۀ پسر متوجّه شد، که احتمالا امکانات مالیِ خوبی ندارند.

پسرک هم او را دید که به سوی ماشین میآید.

پسرک پرسید: آقا، این ماشین زیبا متعلق به شماست؟

او جواب داد: بله این هدیۀ عید من است، برادرم برایم خریده است.

"هدیۀ عید؟!! "پسر با تعجب صدایش را بلند کرد“ یعنی برادر شما این ماشین را خریده و شما هیچ پولی برای آن ندادهاید؟ ”

                           " آری..." و خندید.

   پسرک غبطهای خورد و گفت:  "ای کاش..." حرفش تمام نشده بود که او فکر کرد پسرک حتماً آرزو میکند برادری مانند برادر او داشته باشد.

اما صدای شیرین پسر به گوش رسید که میگفت :

"ای کاش من چنین برادری بودم!"

او  بسیار تحث تأثیر قرار گرفت، احساس کرد بهترین هدیه را دریافت کرده.

پسرک به او آموخته بود

که خوشحال کردن دیگران بهترین هدیه است.